تبليغاتX
ELDORADO
تقدیم به آنان که بی نشان اما پر از وجودند

 

      به نام يارآنكه مرا به خويش مي خواند

 

قطاری که به مقصد خدا می رفت لختی درایستگاه دنیا توقف کرد. کسی رو به جهانیان کرد وگفت : مقصد ما خداست. کیست که با ما سفر کند؟ کیست که رنج وعشق توام بخواهد؟ دنیا ایستگاهیست برای گذشتن.

قرن ها گذشت، اما از بیشمار آدمیان جز اندکی برآن قطار سوار نشدند. ازجهان تا خدا هزار ایستگاه بود. در هر ایستگاه که قطار می ایستاد چند نفر کم می شد. قطار می گذشت و سبک می شد، زیرا سبکی قانون راه خداست.

 قطاری که به مقصد خدا می رفت به ایستگاه بهشت رسید. کسی گفت اینجا بهشت است مسافران بهشتی پیاده شوند. آنهایی که پیاده شدند بهشتی شدند، اما آنجا ایستگاه آخر نبود. اندکی ماندند قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند. آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : درود بر شما آنکه مرا مي خواهد از بهشت عبور میکند.

قطار به ایستگاه آخر رسید ولی آنجا دیگر نه قطار بود نه مسافری.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 12:35  توسط شبرو | 

 

 

به نام یار آنکه هرگز چشم از ما بر نمی گیرد

 

 

 

                  

                   بار الها...

 

                         ذكر تو ما را سزاست

 

                                  كه اگر پذيرفتن فرمانت نبود

 

                                          پاكتر از آني كه نام تو را بر زبان آوريم

 

                     بار الها...

 

                            ذكري كه از تو مي كنيم

 

                                            غايت فهم ماست

 

                                                          نه قدر و منزلت مقام تو

 

                     بار الها...

 

                                  بزرگترين نعمت تو بر ما

 

                                           همان جريان ذكر تو بر زبان ماست

 

                          كه ما را مجالي

 

                                             بهر ستايش خويش عطا كرده اي

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 0:0  توسط شبرو | 

 به نام یار آنکه هرگز چشم از ما بر نمی گیرد

 

 

                           و خدای آفرید

                                   کز سر عشق بود

                                            و مخلوق معشوقه اش

                      و معشوق را دوام

                                  حرمت عشقی ست

                                               که از او یافته است

                      تا خویش نیابد

                                    نشود غرقه به عاشق

                                               نکند خویش به تقدیم اسیر

                       کی عشق جز از خلقت او

                                                راه وصالی ست

                       مرگ شود آخر سیرش

                                                 آنی که نداست چرا

                                                            آمد و رفته است

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 16:46  توسط شبرو | 

 

 

هوالمقصود

 

 

 

باري به تمناي وجودت سوگند      

                    

باور وسعت تو

 

غايت انديش من است

 

ياري ام

 

كه اين عطش بندگي ات

 

طوق ديدار تو را مي طلبد

 

 

 

بازگشت ...

 

باور كرده بود كه محبوس خواهد ماند. اما تاكي ؟! تا كجا ؟!

ظلمت ، سرما و خفقان همنشين او بود. ساعتها را مي گذراند بي آنكه حتي لحظه اي را دريابد. هر روز سردرگم به اطراف مي نگريست. حيران بود. حيران از خويش، حيران از سكوت هولناكي كه دنياي او را فرا گرفته بود. هر لحظه در انتظار بود.

در انتظار واقعه اي كه او را از اين حال بيرون آورد. نمي دانست آخر چه خواهد شد. ماندن يا رفتن! آنقدر در سردي و ظلمت مانده بود كه روزهاي آفتابي برايش چون رويايي شده بود.

و باز انتظار و انتظار و انتظار...

 

چشمانش را بست. اثري از دنيايي ديگر در ذهنش پديدار شد. و آن شميمي بود از رهايي گذشته. اما، اما ديگر نمي توانست حس كند. ديگر درك آفتاب برايش راحت نبود. ديگر نمي دانست چه كند. زانوانش لرزيد. روي زمين افتاد.

نه ماندن را مي خواست و نه توان رفتن داشت. نه توان مرگ را داشت نه توان زندگي. ديگر نمي توانست اينگونه بودن را تحمل كند. نمي توانست دوري آفتاب را تحمل كند.

چه سخت بود و دردآور آن لحظاتي كه هيچ كس نبود او را دريابد. و همچنان در تاريكي به سر مي برد.

آه كه چگونه مي گذشت...

 

با وجود بودن مي خواست تسليم نبودن شود. تسليم دردي كه باعث دوري او از خويش شده بود. چون او زيبايها، نور و وجودش را از ياد برده بود. چشمانش را بست تا وداع گويد. وداع با هر آنچه نشاني از بودن او مي داد، كه ناگاه نجوايي به گوشش رسيد. چشمانش را باز كرد. نوري به سمتش مي تابيد. آن چه بود؟

 

در لحظه اي زندگي اش از پيش چشمش گذشت. كم كم گذشته را به ياد آورد.

آري، آن آفتاب بود. همان آفتاب زندگي او. و صدا به او مي گفت برخيز كه تو دوباره براي زندگي پذيرفته شدي. تو مي تواني باز گردي. چشمانش خيس شد.

بي اراده اشك مي ريخت.

آيا اين حقيقت بود؟!

باورش خيلي دشوار بود. چگونه مي توانست عظمت اين واقعه را درك كند. بازگشت براي او آغازي بود براي شكفتن دوباره و او همچنان حيران به آن نور مي نگريست. به او فرصت رجعت داده شد. او بي تاب شد. فقط اين را مي دانست كه ديگر جاي ماندن نيست. مي دانست بايد برود...

و اكنون در حال عبور است، هرچند علتي جز مهر محبوب را دليلي بر رفتن نمي داند.

 

 

 

 

 

 

شبرو

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 0:30  توسط شبرو | 

 

به ياد او

 

چون ماه آينه خورشيد باش ، تا تجلي گاه گم كردگان راه باشي.

 

 

  

خواستم از خويش و بي خويشي بنويسم . از درون و برون . از هست و نيست .

 

 اما ... اما قلم به حركت درنيامد تا تفكرات خويش را در قالبي بگسترانم . تا بود آنچه مي نوشتم

 

 يا دل نوشته اي بود كه از سر غم يا شادي نشأت گرفته بود ، يا سخني از راهيان بشريت. و حال

 

 مي خواهم شما انتخاب كنيد كه چه مي خواهيد . الدورادو براي شماست . پس مي خواهم

 

سخني از زبان شما بر اين صفحه نقش بندد . مي خواهم آني كه شما خواهانيد و تا كنون اينجا

 

 نمودار نگشته بنگارم . شما مي خواهيد الدورادو چگونه باشد ؟

 

  منتظر پيشنهادات و انتقادات شما در مورد الدورادو هستم .

 

 

يا حق

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 14:0  توسط شبرو | 

 

به نام يار آنكه مرا به خويش مي خواند.

 

ای خداوندا مرا گرفتار ساز ، که آنگاه من آزادم ‌. مرا مجبور ساز تا شمشیرم را

 

تسلیم کنم‌ ، و آنگاه من فاتح خواهم گشت‌ .

 

 من در وحشتهای زندگی به نومیدی می‌گرایم‌ هنگامی که تنها و به اتکای

 

خودم بر پا می‌ایستم ، مرا در بازوهای خود زندانی ساز ، و آنگاه دستهای من

 

 نیرومند خواهند گشت‌ .

 

 

 

 

 

چو آتش را بی هدف افتد سوختن خویش ، بر بیهودگی خویش

 

 خواهد سوخت در آتش حسرت خویش . پس همه گاه چنان باش که

،  

خواهی نه آن باش که هستی که مرداب  تو را بی آنکه پنداری به

   

کام خویش خواهد بلعید و تو سر مست از غفلت  به خویش مشغول .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 0:34  توسط شبرو | 

 

هوالعزیز

 

شب را نوشيده ام

و بر اين شاخه هاي شكسته مي گريم

مرا تنها گذار

اي چشم تبدار سرگردان

مرا با رنج بودن تنها گذار

 

 

مگذار خواب وجودم را پرپر كنم

مگذار از بالش تاريك تنهايي سر بر دارم

و به دامن بي تار و پود رؤياها بياويزم

سپيدي هاي فريب

روي ستون هاي بي سايه رجز مي خوانند

طلسم شكسته خوابم را بنگر

بيهوده به زنجير مرواريد چشمم آويخته

 

 

 

او را بگو

تپش جهنمي مست

 او را بگو : نسيم سياه چشمانت را نوشيده ام  

نوشيده ام كه پيوسته بي آرامم

جهنم سرگردان

مرا تنها گذار

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 22:37  توسط شبرو | 

                                                

                                               به نام خالق عشق

 

 

 

لحظه ديدار نزديك است

باز من ديوانه ام ، مستم

بازمي لرزد ، دلم ، دستم

باز گويي در جهان ديگري هستم

هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را ، تيغ

هاي ! نپريشي صفاي زلفم را ، دست

آبرويم را نريزي ، دل

اي نخورده مست

لحظه ديدار نزديك است . . .

 

 

مهدي اخوان ثالث

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 1:16  توسط شبرو | 

 

هُوالقادر

 

 طلای شما چند عیار دارد؟

 

شاید این سؤال برای شما پیش آمده باشد که چرا طلا ارزش دارد ؟!

 

1. طلا ثبات دارد. ثبات یعنی حفظ کردن جاودانگی. ثبات چیزی ست که انسانها در زندگی موفق، کار و ...

 

دنبالش هستند. ثبات، یک تکیه گاه محکم است که می توانید نسبت به آن حرکت کنید.  

 

زندگی را اگر درک کردیم ارزش دارد. یکی از چیزهایی که باعث ارزش دار شدن زندگی می شود،

 

ثبات آن است. یعنی اگر موارد صحیحی را در زندگی پیاده کردیم، محکم در مسیر حفظ و انجامش بمانیم.

 

هر موقع به ثبات بيشتري دست يافتيم، قدرتمندتر مي شويم و در نتيجه تكيه گاهي محكم تر براي خود ايجاد

 

مي كنيم.

 

2. طلا را می توان تغییر شکل داد و با تغییر دادنش ارزشش بیشتر می شود. به این معنی که ارزش طلا

 

زمانی که شکل زیبایی گرفت افزون می شود.

 

ما هم می توانیم مانند زرگری، وجود خود را ذوب کنیم. ناخالصی ها را بیرون بریزیم و خود را در قالبی

 

زیبا قرار دهیم، آنگونه که شایستۀ ماست.

 

انسان هم می تواند طلا شود و هم می تواند طلا نشود و آهن بماند. اما اگر طلا شد، روز به روز می تواند

 

زیباتر شود.  

 

آیا ما توانسته ایم شخصیت خود را چون طلایی خالص و زيبا بسازيم؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 14:21  توسط شبرو | 

 

 

بسم العلی العظﻴم 

 

 

خدا دنیا را خانۀ آزمایش ساخته و آخرت را خانۀ پایش ، و بلای دنیا را وسیلۀ

 

ثواب آخرت نمود و  ثواب آخرت را عوض بلای دنیا قرار داد .

 

                                                                                                              امام هادی (ع)

 

خدایا هدایتمان کردی ، بعد از آنکه آفریدی. پس اندرزمان دادی، از سخت دلی نپذیرفتیم.

 

 بخشش و نیکویی کردی، باز نافرمانی کردیم. خدایا چگونه است که انسان

 

 تا این اندازه  نافرمان و ناخلف است؟ آیا نبود مظهر عجائب، علی (ع) که ندا

 

سر می داد ای مردم بترسید

 

از خداوندی که اگر بگویید ، می شنود و اگر پنهان نمایید، می داند و

 

پیشی بگیرید به مرگی که اگر از آن بگریزید شما را در می یابد و اگر

 

 بایستید شما را می گیرد و اگر آنرا فراموش کنید، برای شما

 

یادآوری می کند.

 

 

 

 

خدایا مگر نه این است که گفتی شرافت خاص کسی است که به او

 

شرافت داده، طاعت و بندگی تو، و عزت مخصوص آن کسی است که

 

به عبادت ، عزت یافته است. پس چگونه  اغنیا گمان می برند صاحب

 

فضیلت و شرافتند؟

 

 خدایا سرگذشت حال پریشان ستمدیدگان بر تو پنهان نیست.

 

چنانچه بندگان ضعیف و ناتوان درگاه تو ، در حرم عاشقان تو نجوا سر

 

می دهند و با تو به واسطۀ ارزشی افزونتر از  ارزش ها مأوا می گیرند.

 

آیا ارزشهای الهی خاموش شدنی است ؟ هرگز ، هرگز ...

 

نور الهی همیشه هست و تابنده خواهد بود . وعدۀ خداوند است که

 

دین اسلام نصرت پیدا خواهد کرد. پس خدا را شکر گذار هستیم از این

 

که ما را به دین خود برگزید و مخصوص گردانید به آیین خویش، و به راه

 

احسان خود راهنمایی کرد . فریاد خود را چنان سر

 

می دهیم که ارزش های انسان و انسانی بودن را در وجودتان احیا کنید.

 

ای انسان مسلمان ، دشمنان از ارزش های والای انسانی ، از قدرت

 

کمال انسانی ، از غیرت مسلمانی می ترسند.

 

 پس احیا کنید آنچه را که دشمن ظاهر و باطن را ضعیف می سازد.

 

                                                                                                                        یا حق!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 11:41  توسط شبرو |